
محکوم به اعدام: آخرین آرزوم اینه که پسرم را ببینم. دادستان: اشکال نداره، پسرت کجاست؟ محکوم: من هنوز ازدواج نکرده ام! خدمتکار با عجله نزد اربابش میرود و میگوید:ارباب مژده بدهید پسرتان برای اولین بار گفت بابا. ارباب گفت:کی و کجا این اتفاق افتاده؟ خدمتکار:امروز صبح در باغ وحش نزدیک قفس میمونها. به ادامه مطلب مراجعه کنبد ....... ...
ادامه مطلب